داستان دندان من5
ادامه دارد....
داستان دندان من 4
ادامه دارد...
داستان دندان من 3
دیگه چیزی یادم نمی آد.روی تخت بیمارستان توی قسمت اورژانس خوابیدم و هی بیخودی میخندم. دو سه نفر بالای سرم جمع شدن و بقیه ازکنار سرک می کشن: چی شده؟از موتور افتاده؟یک دختر خانم با روپوش سفید می یاد و همه را کنار می زنه:خب چی شده؟سلام خانم دکتر! سلام.چی شده؟ زدم به یه موتور! نگاه معنی داری بهم می کنه و نبضم را می گیره.جاییت درد نمی کنه؟پام ودهنم! یه دندونم افتاده! کف پام را می گیره و به سمت بالا می کشه.آخ! لبم تیر می کشه.دهنتو باز کن.و من با اندک نیرویی که برام مونده باز می کنم و مطمئنم که بیشتر از ۱ یا ۲ سانتیمتر باز نشده. دندونت کو؟نمی دونم! تو خیابون! کسی باهات هست؟ محسن : آره من.برو دندونش رو پیدا کن.شاید بشه وصلش کنیم.خانم دکتر تا حالا حتما چند تا ماشین و موتور از روش رد شدن! اگر کسی نبرده باشدش!
ادامه دارد....
داستان دندان من 2
ادامه دارد...
داستان دندان من1
می خواهم از خیابان رد شوم.هوا تاریک است و نور چراغ برق کم سو.دو قدم آنطرف تر از من دو دختر با چادری سیاه قصد دارند از میان انبوه ماشینها و موتورهایی که بسرعت از جلویشان رد می شوند به آنطرف خیابان بروند.به سمت چپ آنها می روم (پیراهن من سفید است و بهتر دیده می شود).هر سه از نصف عرض خیابان رد می شویم.حالا هر سه نفرمان در وسط خیابان ایستاده ایم.از پشت سر و جلو ماشین وموتور بسرعت رد می شوند.دو دختر زودتر از من حرکت می کنند و با شتاب به وسط خیابان می رسند و می ایستند.با احتیاط یک قدم بر می دارم و وارد معرکه می شوم....
صدای وحشتناکی می شنوم که به سمت ما می آید. ابتدا به سمت دختر ها می رود و بعد راهش را کج می کند از روی سرعت گیر می پرد و ذهن من پر می شود از یک نور سفید که از چراغ یک موتور سرچشمه می گیرد.ومن دیگر هیچ چیز نمی بینم و نمی شنوم....
چقدر وقت است که من اینجا خوابیده ام؟۵ دقیقه؟ ۱۵ دقیقه؟ ۱ ساعت؟ نمی دانم! پس چرا کسی نمی آید مرا از کف خیابان جمع کند؟ بالای سرم شلوغ است.ولی صدایشان را نمی شنوم!از اینکه نمرده ام مطمئنم.می گویند اگر کسی بمیرد روحش از بالا به صحنه نگاه می کند.و من هنوز از پایین نگاه می کنم .پس زنده ام.خدا را شکر.باید اعضای بدنم را چک کنم.چشمهایم که سالمند.چپ و راست می چرخانمشان.دستهایم را تکان می دهم .پاهایم .هر دو سالمند. کمرو وسینه ام.سالمند...یک نفر زیر بغلم را می گیرد و به زور بلندم می کند.نمی توانم روی پاهایم بیستم.روی زمین وسط خیابان می نشینم.وای پیراهنم خونی خونی است.این خون از کجاست؟سرم؟ دست به سرم می کشم. نه. وای صورتم چقدر درد می کند. می خواهم آب دهانم را قورت بدهم.یک چیزی اشتباه است.قبلا آب دهانم را این طوری قورت نداده بودم!جای خالی یک دندان!! دندان جلویم در دهانم نیست!!...
ادامه دارد...
مراحم
پيرمرد چند لحظه به كاسه شله زرد و نقشهايي كه با دارچين روي آن داده شده بود نگاه كرد.ناگهان بخود آمد. به كوچه نگاه كرد. هيچ اثري از دخترك نبود. نمي دانست حتي دخترك مال كدام خانه بود. به آرامي به داخل خانه آمد ودر را بست. كاسه را روي ميز گذاشت و روي صندلي نشست.و به كاسه خيره شد. به آرامي گفت:
يادم رفت بهش بگم نذرتون قبول!
مزاحم
اولين
اشعه آفتاب روي صحن حياط افتاده بود كه صداي در، پيرمرد را از عالم خواب به عالم اين دنيا كشاند با خود فكر كرد؛ حتما خواب مي بينم.و دوباره به عالم خود فرو رفت .صداي زنگ دوباره بلند شد.پيرمرد مطمئن شد كه خواب نمي بيند .همانطوري كه چشمانش بسته بود با خود فكر كرد؛ چه كسي مي تواند باشد؟ در آن لحظه انتظار عزرائيل را هم نداشت . چه كسي ممكن است زنگ خانه اي در انتهاي يك كوچه بن بست را فشار بدهد؟ يك دوست؟ يك رهگذر؟ يا يك دزد؟(آيا دزدها هم در ميزنند؟)زنگ
دوباره به صدا درآمد.نه ول كن نبود.ساعت چند بود؟6؟ 7؟ .به زوريكي از چشمانش را باز كرد وبه ساعت بزرگ روي ديوار نگاه كرد سايه هاي محو به او مي گفت نزديك 9 است.براي كسي مانند او كه تا دير وقت بيدار است(بهر دليلي) ساعت 9 صبح زود است، ولي براي ديگران 9 صبح ،معناي ديگري دارد، يكي از اين معنا ها ، همين زنگ زدنهاي مكرر است . يك لحظه تصميم گرفت اعتنا نكندو خود را به بي خيالي زد؛ شايد يك مسافر از راه دور آمده ، با ساك و چمدان پر و سنگين ! چه روياي قشنگي! تا آنجا كه مي دانست هيچ قوم .خويشي نداشت ، تازه اگر هم داشت قوم و خويشي با ساك و چمدان پر وسنگين نداشت! دوست. دوست كه دارد؛ يك دوست قديمي، دوست دوران كار، دوران بازنشستگي. نه هيچ كس آدرس او را ندارد.نه خداي من شايد پيرزن فضول همسايه باشد كه مي خواهد از بوي بد زباله هاي جلوي در شكايت كند....پيرمرد با خود فكر كرد؛ شايد بهتر است بروم و از پشت پرده نگاهي به كوچه بيندازم. به آرامي چشمانش را باز كرد و نفس عميقي كشيد. ديگر صداي زنگ در نمي آمد. شايد رفته باشد. شايد خسته شده و رفته.پيرمرد مردد بود صداي زنگ دوباره آمد.پيرمرد با عجله بلند شد وخود را جمع وجور كرد. ديگر برايش مهم نبود چه كسي پشت در است.سريع عصايش را برداشت و لنگ لنگان بطرف پنجره رفت.از پشت پرده به كوچه نگاه كرد چيزي نديد. يك مزاحم .عصباني بطرف در رفت شايد مي توانست مزاحم را در وسط كوچه گير بيندازد. نزديك در كه رسيد سايه اي را از پشت شيشه مشجر در ديد.پس هنوز مزاحم نرفته بود،عصا را محكم در دستش فشرد و با دست ديگرش در را با شدت باز كرد....ادامه دارد...
رویای پیرمرد
از آشپزخانه صداي عروسش آمد: آقاجون بيدارشيد، صبحانه حاضره. پيرمرد صداي پاي پسرش را هم شنيد كه براي رفتن به سر كار حاضر مي شد....
ناگهان در باز شد و پرستار با سيني بزرگ داروها وارد سالن شد وبا صداي بلند همه را بيدار كرد: يا الله پيرمردا بلند شيد! پيرمرد هرچه بخود فشار آورد روياي گمشده اش را نيافت. چشمانش را باز كرد تا يك روز ديگر را در كانون سالمندان شروع كند.
۸۳/۲/۱۴
اولین پیام
سلام
من آریا هستم.به امید خدا قصد دارم از امروز شروع کنم به نوشتن افکار خودم (شاید از این طریق از دست این افکار تا حدودی خلاص بشم!).فعلا برای شروع (شما بخونید آزمایش) این دو خط را از من داشته باشید.


