تبليغاتX
آریا

آریا

...و ناگهان اتفاق می اُفتد.

داستان دندان من6

محسن به یک ویلچر اشاره می کنه.ویلچر کوچیکه وباعث درد گرفتن تمام بدنم میشه.بلند می شم.محسن با دست منو می شونه روی ویلچر.یک یخچال سبز رنگ قدیمی جلومه.یعنی چی توشه؟یه لحظه هوس می کنم برم درشو باز کنم!وتوی خیالم تجسم می کنم پراز شیرینی وکمپوت ومیوه هایی است که ملاقاتی ها برای بیمارانشون آوردن. یه آقایی باروپوش سفید می یآد بالای سرم ولبم رو نگاه می کنه ویه اصطلاحی می یاره ومی گه می خواد!من مطمئن هستم که اون اصطلاح بخیه است!وای نه!بخیه!نه من تا حالا جاییم رو بخیه نزدم.اونم توی لب! حساس ترین جای بدن!
+ نوشته شده در  یکشنبه 2 مهر1385ساعت 10:10  توسط آریا  | 

داستان دندان من5

آخه چرامن؟لعنتی ها!لعنتی ها!نباید به آئینه نگاه کنم.محسن دستم رو می کشه و منو با خودش به راهرو می بره.چی شده؟ چی شده؟چاقو خوردی؟با موتور خوردی زمین؟دلم می خواد داد بزنم.می خوام خرخره همشون رو با دندونام بجوم.تو دلم می گم:برید گمشید.همتون.نمی خوام هیچ کدومتون رو ببینم.مسئول رادیولوژی(اسمش همینه؟)نیست.روی یه صندلی سفت می شینم و سرم رو پایین می ندازم.محسن مدام این طرف و اونطرف میره.اون هم اعصابش خرابه!بالاخره مسئولش می یآد.اصلا حرف نمی زنه خودش پامو می گیره و کج وراست می کنه حتی در رو هم نمی بنده .هنوز نرفته برمی گرده وخیلی سریع ۴ تا عکس ازم می گیره(که بعدا ۳ تا عکس بهمون میده و عکس از لگن خاصره رو بهمون نمیده.چرا؟نمی دونم.)نمی تونم از روی تخت بلندشم.حتی دیگه نای حرف زدن هم ندارم.دستم رو به تخت میزنم تا توجه محسن جلب بشه.بهم کمک میکنه تا از روی تخت بیام پایین.لنگون لنگون برمی گردیم.دم در نگهبان اورژانس جلومون رو می گیره:تخت داشتید؟ محسن:بله!می رسیم توی بخش اورژانس .تخت من حالا یک نفردیگه روش خوابیده!

ادامه دارد....

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 شهریور1385ساعت 10:41  توسط آریا  | 

داستان دندان من 4

برید بگردید.دفترچه داره؟ آره.بده تا براش یک سرم بنویسم.باید از سر و پاهاش هم عکس بگیرید. یک باره دیگه پاهام را تکون می دم .نه! نشکستن. محسن میره بیرون و من به اطراف نگاه می کنم.چه حالی دارم من! گیج و منگ. بخاطر ضربه ای است که بهم خورده یا بخاطر خونی است که ازم رفته؟ صدای جیغ زنی مدام بگوشم می رسه و اعصابم رو خرد می کنه.اه چقدر جیغ می زنه!(بعدا فهمیدم که سنگ کلیه داشته).محسن بر می گرده و می گه بیا بریم عکس بگیریم.بهم کمک می کنه که از تخت بیام پایین.از کنار یک روشویی رد می شوم و به محسن اشاره می کنم که وایسا.باید این خونهای توی دهنم رو تف کنم.دهنم پر خونه.یه لکه بزرگ قرمز رنگ سطح سفید روشویی را پر می کنه.شیر آب را باز می کنم.و سرم را بالا می آروم.به زور لبخند می زنم.یک حفره بزرگ توی دهنم است. دیگه خبری از اون لبخند همیشگی نیست! دیگه خبری از اون دندون سفید که هر روز مسواکش می زدم نیست.برای بار اول دلم می سوزه!و سوزشش به چشمام سرایت می کنه....

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 مرداد1385ساعت 14:10  توسط آریا  | 

داستان دندان من 3

دارم از هوش می رم!دیگه مشاعرم کار نمی کنه!در آخرین لحظه ها توی تاکسی تلفنی دست محسن را می گیرم وبهش می گم:من دیگه اختیارم دست خودم نیست.از این به بعد تو مسئول منی!

دیگه چیزی یادم نمی آد.روی تخت بیمارستان توی قسمت اورژانس خوابیدم و هی بیخودی میخندم. دو سه نفر بالای سرم جمع شدن و بقیه ازکنار سرک می کشن: چی شده؟از موتور افتاده؟یک دختر خانم با روپوش سفید می یاد و همه را کنار می زنه:خب چی شده؟سلام خانم دکتر! سلام.چی شده؟ زدم به یه موتور! نگاه معنی داری بهم می کنه و نبضم را می گیره.جاییت درد نمی کنه؟پام ودهنم! یه دندونم افتاده! کف پام را می گیره و به سمت بالا می کشه.آخ! لبم تیر می کشه.دهنتو باز کن.و من با اندک نیرویی که برام مونده باز می کنم و مطمئنم که بیشتر از ۱ یا ۲ سانتیمتر باز نشده. دندونت کو؟نمی دونم! تو خیابون! کسی باهات هست؟ محسن : آره من.برو دندونش رو پیدا کن.شاید بشه وصلش کنیم.خانم دکتر تا حالا حتما چند تا ماشین و موتور از روش رد شدن! اگر کسی نبرده باشدش!

ادامه دارد....

+ نوشته شده در  شنبه 21 مرداد1385ساعت 17:34  توسط آریا  | 

داستان دندان من 2

با تعجب دستم را به لبم مي کشم.دستم پر خون مي شود.چند نفر کمک مي کنند و مرا از وسط خيابان به کنار باغچه پياده رو مي رسانند.من هنوزگيجم!کجام؟ چه بلايي به سرم آمده؟به اطراف نگاه مي کنم.چند نفر بالاي سرم حرف مي زنند. و يک نفر مرا به شدت تکان مي دهد.نمي شنوم.راه مي افتم. مثل افراد مست تلو تلو مي خورم.جمعيت پشت سرم مي آيند و سعي مي کنند نگذارند حرکت کنم.يه نفر جلويم ايستاده و نمي گذارد حرکت کنم.بايد يک فحش آبدار بهش بدم.ولي چيزي يادم نمي آيد.فقط مي توانم بگويم:ديه يه دندون چنده؟و راهم را مي کشم ومي روم.به در خانه مي رسم.دسته کليدم نيست.بايد وسط خيابان افتاده باشد.با دست در مي زنم.انتظار ....محسن از توي پنجره با تعجب نگاه مي کند.بيا درو باز کن.توي کوچه پر از آدم و موتور است.انگار اومدن عروسي.هي از هم مي پرسن:چي شده؟چي شده؟محسن در را باز ميکند.و مبهوت به من نگاه ميکند.بيچاره محسن.فردا امتحان تحليل دارد.از وسط تيرو قاب کشوندمش بيرون تا یک آدم با صورت پر خون ویک دندان شکسته و کلی جمعیت نشونش بدم!دعوا کردی؟تصادف کردم.کیفم را بهش می دم.باید برم بیمارستان.باید باهام بیای.باشه!باشه!....

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 مرداد1385ساعت 17:57  توسط آریا  | 

داستان دندان من1

کلیه نامها و اشخاص در این داستان زائیده تخیل نویسنده است!و هر گونه مشابهت صرفا اتفاقی است!

می خواهم از خیابان رد شوم.هوا تاریک است و نور چراغ برق کم سو.دو قدم آنطرف تر از من دو دختر با چادری سیاه قصد دارند از میان انبوه ماشینها و موتورهایی که بسرعت از جلویشان رد می شوند به آنطرف خیابان بروند.به سمت چپ آنها می روم (پیراهن من سفید است و بهتر دیده می شود).هر سه از نصف عرض خیابان رد می شویم.حالا هر سه نفرمان در وسط خیابان ایستاده ایم.از پشت سر و جلو ماشین وموتور بسرعت رد می شوند.دو دختر زودتر از من حرکت می کنند و با شتاب به وسط خیابان می رسند و می ایستند.با احتیاط یک قدم بر می دارم و وارد معرکه می شوم....

صدای وحشتناکی می شنوم که به سمت ما می آید. ابتدا به سمت دختر ها می رود و بعد راهش را کج می کند از روی سرعت گیر می پرد و ذهن من پر می شود از یک نور سفید که از  چراغ یک موتور سرچشمه می گیرد.ومن دیگر هیچ چیز نمی بینم و نمی شنوم....

چقدر وقت است که من اینجا خوابیده ام؟۵ دقیقه؟ ۱۵ دقیقه؟ ۱ ساعت؟ نمی دانم! پس چرا کسی نمی آید مرا از کف خیابان جمع کند؟ بالای سرم شلوغ است.ولی صدایشان را نمی شنوم!از اینکه نمرده ام مطمئنم.می گویند اگر کسی بمیرد روحش از بالا به صحنه نگاه می کند.و من هنوز از پایین نگاه می کنم .پس زنده ام.خدا را شکر.باید اعضای بدنم را چک کنم.چشمهایم که  سالمند.چپ و راست می چرخانمشان.دستهایم را تکان می دهم .پاهایم .هر دو سالمند. کمرو وسینه ام.سالمند...یک نفر زیر بغلم را می گیرد و به زور بلندم می کند.نمی توانم روی پاهایم بیستم.روی زمین وسط خیابان می نشینم.وای پیراهنم خونی خونی است.این خون از کجاست؟سرم؟ دست به سرم می کشم. نه. وای صورتم چقدر درد می کند. می خواهم آب دهانم را قورت بدهم.یک چیزی اشتباه است.قبلا آب دهانم را این طوری قورت نداده بودم!جای خالی یک دندان!!  دندان جلویم در دهانم نیست!!...

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 مرداد1385ساعت 14:51  توسط آریا  | 

گردن درازٍ زبون دراز

+ نوشته شده در  شنبه 14 مرداد1385ساعت 15:34  توسط آریا  | 

مراحم

دخترك ديگر مطمئن شده بود كه كسي خانه نيست. اوبا زحمت چند بار زنگ زده بود. كاسه شله زرد را از روي پله با چادر كوچك گلدارش برداشت؛ هنوز داغ بود. او مي توانست با اطمينان به مادر بزرگش بگويد كه پيرمرد در خانه نبود. ناگهان درباز شد؛ پيرمردِ عصباني با موهاي پريشان در حالي كه عصا را در دستش محكم گرفته بود در جلوي خود ديد.تمام چيزهايي كه مادر بزرگش به او گفته و او چند بار براي خودش تكراركرده بود، از سرش پريد.فقط توانست كاسه را به دست پيرمرد بدهد و بطرف خانه دويد.

پيرمرد چند لحظه به كاسه شله زرد و نقشهايي كه با دارچين روي آن داده شده بود نگاه كرد.ناگهان بخود آمد. به كوچه نگاه كرد. هيچ اثري از دخترك نبود. نمي دانست حتي دخترك مال كدام خانه بود. به آرامي به داخل خانه آمد ودر را بست. كاسه را روي ميز گذاشت و روي صندلي نشست.و به كاسه خيره شد. به آرامي گفت:

 يادم رفت بهش بگم نذرتون قبول!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 مرداد1385ساعت 14:1  توسط آریا  | 

مزاحم

اولين اشعه آفتاب روي صحن حياط افتاده بود كه صداي در، پيرمرد را از عالم خواب به عالم اين دنيا كشاند با خود فكر كرد؛ حتما خواب مي بينم.و دوباره به عالم خود فرو رفت .صداي زنگ دوباره بلند شد.پيرمرد مطمئن شد كه خواب نمي بيند .همانطوري كه چشمانش بسته بود با خود فكر كرد؛ چه كسي مي تواند باشد؟ در آن لحظه انتظار عزرائيل را هم نداشت . چه كسي ممكن است زنگ خانه اي در انتهاي يك كوچه بن بست را فشار بدهد؟ يك دوست؟ يك رهگذر؟ يا يك دزد؟(آيا دزدها هم در ميزنند؟)

زنگ دوباره به صدا درآمد.نه ول كن نبود.ساعت چند بود؟6؟ 7؟ .به زوريكي از چشمانش را باز كرد وبه ساعت بزرگ روي ديوار نگاه كرد سايه هاي محو به او مي گفت نزديك 9 است.براي كسي مانند او كه تا دير وقت بيدار است(بهر دليلي) ساعت 9 صبح زود است، ولي براي ديگران 9 صبح ،معناي ديگري دارد، يكي از اين معنا ها ، همين زنگ زدنهاي مكرر است . يك لحظه تصميم گرفت اعتنا نكندو خود را به بي خيالي زد؛ شايد يك مسافر از راه دور آمده ، با ساك و چمدان پر و سنگين ! چه روياي قشنگي! تا آنجا كه مي دانست هيچ قوم .خويشي نداشت ، تازه اگر هم داشت قوم و خويشي با ساك و چمدان پر وسنگين نداشت! دوست. دوست كه دارد؛ يك دوست قديمي، دوست دوران كار، دوران بازنشستگي. نه هيچ كس آدرس او را ندارد.نه خداي من شايد پيرزن فضول همسايه باشد كه مي خواهد از بوي بد زباله هاي جلوي در شكايت كند....پيرمرد با خود فكر كرد؛ شايد بهتر است بروم و از پشت پرده نگاهي به كوچه بيندازم. به آرامي چشمانش را باز كرد و نفس عميقي كشيد. ديگر صداي زنگ در نمي آمد. شايد رفته باشد. شايد خسته شده و رفته.پيرمرد مردد بود صداي زنگ دوباره آمد.پيرمرد با عجله بلند شد وخود را جمع وجور كرد. ديگر برايش مهم نبود چه كسي پشت در است.سريع عصايش را برداشت و لنگ لنگان بطرف پنجره رفت.از پشت پرده به كوچه نگاه كرد چيزي نديد. يك مزاحم .عصباني بطرف در رفت شايد مي توانست مزاحم را در وسط كوچه گير بيندازد. نزديك در كه رسيد سايه اي را از پشت شيشه مشجر در ديد.پس هنوز مزاحم نرفته بود،عصا را محكم در دستش فشرد و با دست ديگرش در را با شدت باز كرد....

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 مرداد1385ساعت 14:46  توسط آریا  | 

رویای پیرمرد

پيرمرد در خواب بود كه احساس كرد چيزي به دستش خورد، نوه 3 ساله اش سعي مي كرد مثل هر روز صبح انگشتر عقيقش را از انگشتش بيرون بياورد. پيرمرد دست دخترك را گرفت و خود را به خواب زد، دخترك غافلگير شده بود. هرچه سعي كرد نتوانست دستش را آزاد كند.

از آشپزخانه صداي عروسش آمد: آقاجون بيدارشيد، صبحانه حاضره. پيرمرد صداي پاي پسرش را هم شنيد كه براي رفتن به سر كار حاضر مي شد....

ناگهان در باز شد و پرستار با سيني بزرگ داروها وارد سالن شد وبا صداي بلند همه را بيدار كرد: يا الله پيرمردا بلند شيد! پيرمرد هرچه بخود فشار آورد روياي گمشده اش را نيافت. چشمانش را باز كرد تا يك روز ديگر را در كانون سالمندان شروع كند.

۸۳/۲/۱۴

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 مرداد1385ساعت 15:59  توسط آریا  | 

پشت گرمی

Photo

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 مرداد1385ساعت 15:34  توسط آریا  | 

اولین پیام

سلام

من آریا هستم.به امید خدا قصد دارم از امروز شروع کنم به نوشتن افکار خودم (شاید از این طریق از دست این افکار تا حدودی خلاص بشم!).فعلا برای شروع (شما بخونید آزمایش) این دو خط را از من داشته باشید.

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 مرداد1385ساعت 20:38  توسط آریا  |